کد خبر : 352تاریخ انتشار : يكشنبه 20 دي 1388 - 11:47:41
تعداد بازدید : 3041
تعداد بازدید : 3041
اختصاصي حقيقت نيوز؛ دکتر علیرضا حیدری-عضو هیئت علمی دانشگاه - می گویند حافظه جمعی ایرانیان ضعیف است و به همین دلیل بسیاری از مسائل مهم در گذشته را به آسانی فراموش می کنیم. آنچه که امروز از سوی مدعیان اصولگرایی بر "اسفندیار رحیم مشایی" روا می شود تصویر بازتولید شده از همان رفتاری است که مدعیان اصول نشسته در کنج روزنامه های کیهان و جمهوری اسلامی در سالهای آغازین دهه هفتاد با "سیدمرتضی آوینی" روا داشتند.
به گزارش اختصاصي حقيقت نيوز؛
جز منافق را ندیدم منکر مردان مرد
کاه اجمال حصولی کی شناسد کوه درد
درنگنجد در ضمیر صوفی سودا نورد
آنکه سر تا پا حضور آمد به میدان نبرد
در مسلمانی ندیدم همعنان مرتضی
چیست ایمان جز انالحق گفتن رندان مست
کفر چبود دستگاه رستن از بالا و پست
ظاهر مذهب اگر با مذهب ظاهر نشست
باید از ایمان و کفر خویش برداریم دست
همچو خیل دین فروش دشمنان مرتضی
از من بیچاره تا درماندگان جام جم
در جفا با مرتضی پروا نکردیم از ستم
چون علی، او در صمد افتاده و ما در صنم
زین میان، شیر خدا او بود ما شیرعلم
بالله ار بودیم جز بار گران مرتضی "
-بخشهایی از سروده یوسفعلی میرشکاک در رثای سیدمرتضی آوینی-
1- می گویند حافظه جمعی ایرانیان ضعیف است و به همین دلیل بسیاری از مسائل مهم در گذشته را به آسانی فراموش می کنیم. آنچه که امروز از سوی مدعیان اصولگرایی بر "اسفندیار رحیم مشایی" روا می شود تصویر بازتولید شده از همان رفتاری است که مدعیان اصول نشسته در کنج روزنامه های کیهان و جمهوری اسلامی در سالهای آغازین دهه هفتاد با "سیدمرتضی آوینی" روا داشتند.روزنامه های کیهان و جمهوری اسلامی در آن ایام و چند ماه پیش از شهادت سید مرتضی آوینی او را بی خدا خواندند، لیبرال نامیدندش . با انگ "هم پیاله با روشنفکران غربگرا" نواختندش . آنان جهت گیری فرهنگی سوره آوینی را "صوفی مشربی لیبرال زده" می نامیدند و...
اگر آوینی به روی مین نمی رفت و شهید نمی شد ، اگر "حضرت آقا" در تشییع پیکر آوینی حاضر نمی شدند و او را سیدشهیدان اهل قلم نمی خواندند ، معلوم نبود در این آشفته بازار مدعیان اصولگرایی چگونه آبروی "سید" را به حراج می گذاشتند.
2- کیومرث پوراحمد در اواخر سال 1372 یعنی همان سالی که سید مرتضی آوینی در اولین روزهایش به شهادت رسید، فیلم خوب و قدرندیدهای ساخت به نام مرتضی و ما. در این فیلم با نزدیک به چهل نفر از اهل نظر گفتوگو شده و افرادی از طیفهای مختلف دربارهی شخصیت و افکار و آثار آوینی نکاتی را بیان میکنند. همه در این فیلم حاضرند، از شمس آلاحمد و دکتر رضا داوری و مهدی چمران و مسعود بهنود گرفته تا فریدون جیرانی و مهدی فخیمزاده و سیروس الوند و رسول صدرعاملی و علی معلم و امید روحانی و خیلیهای دیگر. در میان همهی حرفهای متنوع آن فیلم، بهروز افخمی از ابتدا تا انتها بر طرح موضوعی پافشاری میکند که شاید در آن سالها بیش از حد نومیدانه و سیاه به نظر میرسید. او در تمام مدت گفتوگویش اصرار دارد که دوران توجه فعلی به مظلومیت آوینی به سرعت طی خواهد شد و همهی اینها فراموش خواهد شد و خیلی زود روزی خواهد رسید که مخالفان و دشمنان آوینی مسلط میشوند و دوباره همان رفتارهای سابق را در پیش میگیرند. میگوید: « ما داریم میبینیم که به سرعت فراموش میکنند ... ما در دورهای زندگی میکنیم که خیلی از آدمهایی که اصلاً بویی از صداقت نبردهاند و خودخواهیشان به چنان حدی رسیده که خودشان را معیار کامل اسلام میدانند، معیار کامل نحوهی صحیح زندگی کردن میدانند، همینطور به تدریج دارند مسلط میشوند و به اصطلاح دور، دور آنهاست.معنای همان حرف سید که گفت امسال سال ما نیست، سال بزمجههاست. آدمهایی که تصوری دارند از زندگی کردن صحیح، مثل آن تخت معروف آن موجود اسطورهای که الان اسماش یادم نیست که همهی آدمها را روی آن تخت میخوابانند، اگر که بلندتر باشند ارهشان میکنند برای این که اندازهی تختشان شوند، اگر کوتاهتر باشند آن قدر میکشند تا اندازهی تخت بشوند... اینها در همان ایام هم شروع کرده بودند به توضیح دادن و تعریف کردن اسلام از نظر خودشان و توضیح دادن این که سید چگونه مسلمانی باید باشد تا از نظر آنها مسلمان شایستهای به نظر بیاید...»
حرفهای افخمی در فیلم "مرتضی و ما" گرچه از نظر خیلیها سیاهنمایی و منفیبافی به نظر رسید و این نظرشان را در همان ایام ابراز کردند، اما برای کسانی که از نزدیک شاهد حال و احوال سال آخر زندگی سید مرتضی آوینی بودند، حرفهی افخمی ، آرامشبخشترین حرفهای کل آن فیلم بود و با شنیدن آن احساس میکردند که کمی سبک شدهاند. از این که دیدند بالأخره یک نفر جرأت پیدا کرده و به صراحت میگوید که چه آدمهایی با چه نوع مرامی باعث شدند آن قدر عرصه بر آوینی تنگ شود که عملاً راهی جز حذف خودش از عالم دور و بر برایش باقی نماند.
یاران آوینی به چشم دیده بودند که آن آدم خوشخلق و خوشمشرب همیشه، روز به روز خستهتر و بیحوصلهتر میشود و دیگر تحمل دیدن مقالههای پی در پی کیهان و جمهوری اسلامی دربارهی انحراف و تخطی سردبیر مجلهی سوره از اصول اسلام و انقلاب را ندارد. آنان که هرگز عصبانیت و پرخاشگری و فحاشی از مرتضی آوینی ندیده بودند، شاهد بودند که وقتی مقالهی «آقای سردبیر، کمی هم به خدا فکر کنید» را در روزنامهی جمهوری اسلامی دید، روزنامه را برداشت و مدتی ایستاد مقاله را برانداز کرد، صورتاش کمی برافروخته شد و بعد توجهاش به کاریکاتوری جلب شد که در وسط مقاله چاپ شده بود و تصویر آدم شکمگندهای را نشان میداد که با کراوات و ریش تراشیده و موهای ژلزده و یک پیپ در گوشهی دهان ایستاده بود وسط اتاقی و با لبخندی بر گوشهی لب که مثلاً نشانهی تفرعن و تبختر بود، به سقف نگاه میکرد. کاریکاتور را که نگاه کرد، برگشت رو به همکاران و پرسید: « حالا یعنی چی؟ این کاریکاتور را زیر این تیتر گذاشتهاند، یعنی من این شکلیام؟» و بعد بی آن که منتظر جوابی بماند، روزنامه را بست و گذاشت روی میز و گفت: «مرتیکهی پفیوز»! این اولین فحشی بود که در تمام ایام از دهان او شنیده شد و آنقدر برای همکارانش غیرمنتظره بود که در همان لحظه فهمیدند ظاهراً سردبیر آرام و مؤدب "سوره" آن قدر مورد آزار قرار گرفته که از این به بعد برافروخته شدن و از کوره در رفتناش غیر عادی نخواهد بود.
فشارها و تهمتها و رفتارهای مشمئزکنندهی بعدی، بدون وقفه از راه میرسید و شدت یافتن این حملهها مصادف شد با تعطیل شدن خندههای همیشگیاش و بیحوصلهشدناش و گرفتگی صدایش که خواندن نریشنهای روایت فتح را هم برایش دشوار کرده بود. این وضعیت آنقدر تا پایان سال 71 ادامه پیدا کرد که وقتی سال تمام شد همکارانش دیدند که انگار به نظر آوینی اتفاق مهمی نیفتاده و حوصلهی این حرفها را ندارد. دیدند که انگار برای او سال جدید آغاز نشده است. در ادامهی این حال و احوالاش بود که آن تعبیر را به کار برد که بهروز افخمی هم در صحبتاش به آن استناد کرده؛ سال بزمجه. همکاران آوینی باز هم شاهد گفتوگویی بودند که به بیان این عبارت ختم شد: روز یکشنبه یا دوشنبهی هفتهای بود که آوینی در پایان همان هفته، یعنی صبح جمعهاش به شهادت رسید. مسعود فراستی و یکی از همکارانش در اتاق سرویس سینمایی مجلهی سوره نشسته بودند که آوینی وارد شد و پشت تنها میز خالی اتاق نشست و بر خلاف همیشه که به محض ورود، حرفی برای زدن داشت و دربارهی فیلمی که شب قبل دیده بود یا موضوعی که توجهاش را جلب کرده بود، بحثی به راه میانداخت و بعد از بروز اختلاف نظر با مسعود، شروع میکرد به سر به سر گذاشتن و گفتن و خندیدن، بیحوصله و ساکت نشست پشت همان میز و شروع کرد به ور رفتن به کاغذهایی که روی میز ولو بود. مسعود فراستی که میدانست خلق آوینی در سال جدید تنگتر شده، چیزی نگفت و به کارش ادامه داد، اما بعد از چند دقیقه آوینی شروع کرد به حرف زدن و ابراز ناامیدی کردن از اوضاع و شرایطی که در پیش است و همان جا بود که گفت احساس میکند سال جدید سال اسب و گاو و بز و گوسفند و این جور چیزها نیست، «سال بزمجه» است! و بعد گفت: «بزمجهگان». و منظورش ساختن ترکیبی بود بر وزن «مهرگان» و میخواست با گذاشتن پسوندی که در اعیاد باستانی به منظور امتداد بخشیدن به یک دوران به کار میرفته، بگوید عید امسال بهتر است عید «بزمجهگان» نام بگیرد! این حرف او را بعدها مسعود فراستی برای دیگران نقل کرد و اشارهی بهروز افخمی در فیلم "مرتضی و ما " به همین نقل قول است. سید مرتضی آوینی دو روز بعد از گفتن این حرفها، در روز چهارشنبه به فکه سفر کرد و روز جمعه هم به شهادت رسید.
یکی از یاران نزدیک شهید آوینی در همین رابطه می گوید:"ما این تلخیها را دیده بودیم که آن وقت بعد از اعلام خبر شهادت نمیتوانستیم رفتارهای گل و بلبلی رایج را تحمل کنیم و اگرچه معنای عارفانهی شهادت او را پذیرفته بودیم، اما در عین حال نمیتوانستیم فراموش کنیم که چهطور او را آزار دادند و کنار گذاشتند و راندند و به مسلخ فرستادند و به همین دلیل وقتی بهروز در فیلم مرتضی و ما آن شکلی موضعگیری کرد و به همه یادآوری کرد که همین چند ماه پیش اوضاع چه بوده و حالا چه شکلی شده، قدری آسوده شدیم از این که این حرفها را یکی گفت و جایی ثبت شد و گم نشد. یادم هست آن قدر از آن مثال افخمی دربارهی آن موجود اسطورهای خوشام آمده بود که رفتم و نام آن موجود را هم پیدا کردم و فهمیدم در اساطیر یونان موجودی بوده به نام «پروکروستیس» که وقتی مهمان به خانهاش میآورده، او را روی تختخواب میخوابانده و اگر قدش بلند بوده، او را هرس میکرده تا اندازهی تخت شود و اگر کوتاهتر بوده، آن قدر با چکش روی بعضی از اعضای بدناش میکوبیده تا پهن شود و به اندازهی تخت درآید! نیت بدی نداشته، فقط از بس به «قالب» و «قواره» و «تعادل» و «تناسب» اهمیت میداده، با اره و چکش به جان مهماناش میافتاده و او را به قتل میرسانده! واقعاً مثال حکیمانهای بود، نه؟!"
3- "ترور شخصیت" ناجوانمردانه ترین روشی است که برای حذف انسانها اعمال می شود. این شیوه در دهه 70 " آوینی "را نشانه رفت و اکنون در سالهای پایانی دهه 80 ، "مشایی" را هدف گرفته است.
آوینی ها و مشایی ها ، خلاف عادت معهود مدعیان اصول عمل می کنند و برای کسانی که در چنبره باورهای خود اسیر شده اند ، حرفهایشان آزاردهنده است.
آوینی در آن سالها با استدلالات حکمی و فلسفی از آزادی ویدئو و ماهواره دفاع می کرد و مورد هجوم کیهان نشینان قرار می گرفت ، او نیز مانند "مشایی" اعتقاد داشت که با استراتژی "منع" نمی توان فضای فرهنگی کشور را ساماندهی کرد. یکبار آثار آوینی را مرور کنید تا تشابهات کلیدی اندیشه آوینی با تفکرات مشایی را دریابید. نکند روزی به تجلیل از مشایی بپردازیم که دیگر دیر شده باشد....
جز منافق را ندیدم منکر مردان مرد
کاه اجمال حصولی کی شناسد کوه درد
درنگنجد در ضمیر صوفی سودا نورد
آنکه سر تا پا حضور آمد به میدان نبرد
در مسلمانی ندیدم همعنان مرتضی
چیست ایمان جز انالحق گفتن رندان مست
کفر چبود دستگاه رستن از بالا و پست
ظاهر مذهب اگر با مذهب ظاهر نشست
باید از ایمان و کفر خویش برداریم دست
همچو خیل دین فروش دشمنان مرتضی
از من بیچاره تا درماندگان جام جم
در جفا با مرتضی پروا نکردیم از ستم
چون علی، او در صمد افتاده و ما در صنم
زین میان، شیر خدا او بود ما شیرعلم
بالله ار بودیم جز بار گران مرتضی "
-بخشهایی از سروده یوسفعلی میرشکاک در رثای سیدمرتضی آوینی-
1- می گویند حافظه جمعی ایرانیان ضعیف است و به همین دلیل بسیاری از مسائل مهم در گذشته را به آسانی فراموش می کنیم. آنچه که امروز از سوی مدعیان اصولگرایی بر "اسفندیار رحیم مشایی" روا می شود تصویر بازتولید شده از همان رفتاری است که مدعیان اصول نشسته در کنج روزنامه های کیهان و جمهوری اسلامی در سالهای آغازین دهه هفتاد با "سیدمرتضی آوینی" روا داشتند.روزنامه های کیهان و جمهوری اسلامی در آن ایام و چند ماه پیش از شهادت سید مرتضی آوینی او را بی خدا خواندند، لیبرال نامیدندش . با انگ "هم پیاله با روشنفکران غربگرا" نواختندش . آنان جهت گیری فرهنگی سوره آوینی را "صوفی مشربی لیبرال زده" می نامیدند و...
اگر آوینی به روی مین نمی رفت و شهید نمی شد ، اگر "حضرت آقا" در تشییع پیکر آوینی حاضر نمی شدند و او را سیدشهیدان اهل قلم نمی خواندند ، معلوم نبود در این آشفته بازار مدعیان اصولگرایی چگونه آبروی "سید" را به حراج می گذاشتند.
2- کیومرث پوراحمد در اواخر سال 1372 یعنی همان سالی که سید مرتضی آوینی در اولین روزهایش به شهادت رسید، فیلم خوب و قدرندیدهای ساخت به نام مرتضی و ما. در این فیلم با نزدیک به چهل نفر از اهل نظر گفتوگو شده و افرادی از طیفهای مختلف دربارهی شخصیت و افکار و آثار آوینی نکاتی را بیان میکنند. همه در این فیلم حاضرند، از شمس آلاحمد و دکتر رضا داوری و مهدی چمران و مسعود بهنود گرفته تا فریدون جیرانی و مهدی فخیمزاده و سیروس الوند و رسول صدرعاملی و علی معلم و امید روحانی و خیلیهای دیگر. در میان همهی حرفهای متنوع آن فیلم، بهروز افخمی از ابتدا تا انتها بر طرح موضوعی پافشاری میکند که شاید در آن سالها بیش از حد نومیدانه و سیاه به نظر میرسید. او در تمام مدت گفتوگویش اصرار دارد که دوران توجه فعلی به مظلومیت آوینی به سرعت طی خواهد شد و همهی اینها فراموش خواهد شد و خیلی زود روزی خواهد رسید که مخالفان و دشمنان آوینی مسلط میشوند و دوباره همان رفتارهای سابق را در پیش میگیرند. میگوید: « ما داریم میبینیم که به سرعت فراموش میکنند ... ما در دورهای زندگی میکنیم که خیلی از آدمهایی که اصلاً بویی از صداقت نبردهاند و خودخواهیشان به چنان حدی رسیده که خودشان را معیار کامل اسلام میدانند، معیار کامل نحوهی صحیح زندگی کردن میدانند، همینطور به تدریج دارند مسلط میشوند و به اصطلاح دور، دور آنهاست.معنای همان حرف سید که گفت امسال سال ما نیست، سال بزمجههاست. آدمهایی که تصوری دارند از زندگی کردن صحیح، مثل آن تخت معروف آن موجود اسطورهای که الان اسماش یادم نیست که همهی آدمها را روی آن تخت میخوابانند، اگر که بلندتر باشند ارهشان میکنند برای این که اندازهی تختشان شوند، اگر کوتاهتر باشند آن قدر میکشند تا اندازهی تخت بشوند... اینها در همان ایام هم شروع کرده بودند به توضیح دادن و تعریف کردن اسلام از نظر خودشان و توضیح دادن این که سید چگونه مسلمانی باید باشد تا از نظر آنها مسلمان شایستهای به نظر بیاید...»
حرفهای افخمی در فیلم "مرتضی و ما" گرچه از نظر خیلیها سیاهنمایی و منفیبافی به نظر رسید و این نظرشان را در همان ایام ابراز کردند، اما برای کسانی که از نزدیک شاهد حال و احوال سال آخر زندگی سید مرتضی آوینی بودند، حرفهی افخمی ، آرامشبخشترین حرفهای کل آن فیلم بود و با شنیدن آن احساس میکردند که کمی سبک شدهاند. از این که دیدند بالأخره یک نفر جرأت پیدا کرده و به صراحت میگوید که چه آدمهایی با چه نوع مرامی باعث شدند آن قدر عرصه بر آوینی تنگ شود که عملاً راهی جز حذف خودش از عالم دور و بر برایش باقی نماند.
یاران آوینی به چشم دیده بودند که آن آدم خوشخلق و خوشمشرب همیشه، روز به روز خستهتر و بیحوصلهتر میشود و دیگر تحمل دیدن مقالههای پی در پی کیهان و جمهوری اسلامی دربارهی انحراف و تخطی سردبیر مجلهی سوره از اصول اسلام و انقلاب را ندارد. آنان که هرگز عصبانیت و پرخاشگری و فحاشی از مرتضی آوینی ندیده بودند، شاهد بودند که وقتی مقالهی «آقای سردبیر، کمی هم به خدا فکر کنید» را در روزنامهی جمهوری اسلامی دید، روزنامه را برداشت و مدتی ایستاد مقاله را برانداز کرد، صورتاش کمی برافروخته شد و بعد توجهاش به کاریکاتوری جلب شد که در وسط مقاله چاپ شده بود و تصویر آدم شکمگندهای را نشان میداد که با کراوات و ریش تراشیده و موهای ژلزده و یک پیپ در گوشهی دهان ایستاده بود وسط اتاقی و با لبخندی بر گوشهی لب که مثلاً نشانهی تفرعن و تبختر بود، به سقف نگاه میکرد. کاریکاتور را که نگاه کرد، برگشت رو به همکاران و پرسید: « حالا یعنی چی؟ این کاریکاتور را زیر این تیتر گذاشتهاند، یعنی من این شکلیام؟» و بعد بی آن که منتظر جوابی بماند، روزنامه را بست و گذاشت روی میز و گفت: «مرتیکهی پفیوز»! این اولین فحشی بود که در تمام ایام از دهان او شنیده شد و آنقدر برای همکارانش غیرمنتظره بود که در همان لحظه فهمیدند ظاهراً سردبیر آرام و مؤدب "سوره" آن قدر مورد آزار قرار گرفته که از این به بعد برافروخته شدن و از کوره در رفتناش غیر عادی نخواهد بود.
فشارها و تهمتها و رفتارهای مشمئزکنندهی بعدی، بدون وقفه از راه میرسید و شدت یافتن این حملهها مصادف شد با تعطیل شدن خندههای همیشگیاش و بیحوصلهشدناش و گرفتگی صدایش که خواندن نریشنهای روایت فتح را هم برایش دشوار کرده بود. این وضعیت آنقدر تا پایان سال 71 ادامه پیدا کرد که وقتی سال تمام شد همکارانش دیدند که انگار به نظر آوینی اتفاق مهمی نیفتاده و حوصلهی این حرفها را ندارد. دیدند که انگار برای او سال جدید آغاز نشده است. در ادامهی این حال و احوالاش بود که آن تعبیر را به کار برد که بهروز افخمی هم در صحبتاش به آن استناد کرده؛ سال بزمجه. همکاران آوینی باز هم شاهد گفتوگویی بودند که به بیان این عبارت ختم شد: روز یکشنبه یا دوشنبهی هفتهای بود که آوینی در پایان همان هفته، یعنی صبح جمعهاش به شهادت رسید. مسعود فراستی و یکی از همکارانش در اتاق سرویس سینمایی مجلهی سوره نشسته بودند که آوینی وارد شد و پشت تنها میز خالی اتاق نشست و بر خلاف همیشه که به محض ورود، حرفی برای زدن داشت و دربارهی فیلمی که شب قبل دیده بود یا موضوعی که توجهاش را جلب کرده بود، بحثی به راه میانداخت و بعد از بروز اختلاف نظر با مسعود، شروع میکرد به سر به سر گذاشتن و گفتن و خندیدن، بیحوصله و ساکت نشست پشت همان میز و شروع کرد به ور رفتن به کاغذهایی که روی میز ولو بود. مسعود فراستی که میدانست خلق آوینی در سال جدید تنگتر شده، چیزی نگفت و به کارش ادامه داد، اما بعد از چند دقیقه آوینی شروع کرد به حرف زدن و ابراز ناامیدی کردن از اوضاع و شرایطی که در پیش است و همان جا بود که گفت احساس میکند سال جدید سال اسب و گاو و بز و گوسفند و این جور چیزها نیست، «سال بزمجه» است! و بعد گفت: «بزمجهگان». و منظورش ساختن ترکیبی بود بر وزن «مهرگان» و میخواست با گذاشتن پسوندی که در اعیاد باستانی به منظور امتداد بخشیدن به یک دوران به کار میرفته، بگوید عید امسال بهتر است عید «بزمجهگان» نام بگیرد! این حرف او را بعدها مسعود فراستی برای دیگران نقل کرد و اشارهی بهروز افخمی در فیلم "مرتضی و ما " به همین نقل قول است. سید مرتضی آوینی دو روز بعد از گفتن این حرفها، در روز چهارشنبه به فکه سفر کرد و روز جمعه هم به شهادت رسید.
یکی از یاران نزدیک شهید آوینی در همین رابطه می گوید:"ما این تلخیها را دیده بودیم که آن وقت بعد از اعلام خبر شهادت نمیتوانستیم رفتارهای گل و بلبلی رایج را تحمل کنیم و اگرچه معنای عارفانهی شهادت او را پذیرفته بودیم، اما در عین حال نمیتوانستیم فراموش کنیم که چهطور او را آزار دادند و کنار گذاشتند و راندند و به مسلخ فرستادند و به همین دلیل وقتی بهروز در فیلم مرتضی و ما آن شکلی موضعگیری کرد و به همه یادآوری کرد که همین چند ماه پیش اوضاع چه بوده و حالا چه شکلی شده، قدری آسوده شدیم از این که این حرفها را یکی گفت و جایی ثبت شد و گم نشد. یادم هست آن قدر از آن مثال افخمی دربارهی آن موجود اسطورهای خوشام آمده بود که رفتم و نام آن موجود را هم پیدا کردم و فهمیدم در اساطیر یونان موجودی بوده به نام «پروکروستیس» که وقتی مهمان به خانهاش میآورده، او را روی تختخواب میخوابانده و اگر قدش بلند بوده، او را هرس میکرده تا اندازهی تخت شود و اگر کوتاهتر بوده، آن قدر با چکش روی بعضی از اعضای بدناش میکوبیده تا پهن شود و به اندازهی تخت درآید! نیت بدی نداشته، فقط از بس به «قالب» و «قواره» و «تعادل» و «تناسب» اهمیت میداده، با اره و چکش به جان مهماناش میافتاده و او را به قتل میرسانده! واقعاً مثال حکیمانهای بود، نه؟!"
3- "ترور شخصیت" ناجوانمردانه ترین روشی است که برای حذف انسانها اعمال می شود. این شیوه در دهه 70 " آوینی "را نشانه رفت و اکنون در سالهای پایانی دهه 80 ، "مشایی" را هدف گرفته است.
آوینی ها و مشایی ها ، خلاف عادت معهود مدعیان اصول عمل می کنند و برای کسانی که در چنبره باورهای خود اسیر شده اند ، حرفهایشان آزاردهنده است.
آوینی در آن سالها با استدلالات حکمی و فلسفی از آزادی ویدئو و ماهواره دفاع می کرد و مورد هجوم کیهان نشینان قرار می گرفت ، او نیز مانند "مشایی" اعتقاد داشت که با استراتژی "منع" نمی توان فضای فرهنگی کشور را ساماندهی کرد. یکبار آثار آوینی را مرور کنید تا تشابهات کلیدی اندیشه آوینی با تفکرات مشایی را دریابید. نکند روزی به تجلیل از مشایی بپردازیم که دیگر دیر شده باشد....

























